من ریدم رو سر پدری که اینقدر بی شرف و بی وجدانه که پسرها و به دختراش ترجیح می ده و به ناحق طرف تخم حروم هاش و می گیره. خواهرهای من ازدواج نکردن، صبح تا شب توی خونه دارن جون می کنن و جلوش خم و راست میشن و باز طرف پسرهای عوضی تر از خودش رو می گیره.
خدا لعنتت کنه. اگه خدایی وجود داره، روزی رو ببینم که این پدر علیل شده و حتی نمی تونه حرف بزنه تا راحت برم چند تا بخوابونم توی گوشش و تف بندازم به قیافه اش...
ما دخترا فقط یه مادر داشتیم که دلمون بهش خوش بود که رفت. همون بهتر که رفت. راحت شد از شر این دنیا و این شوهر آشغال که اینقدر پست فطرته که دنبال زن صیغه ای می گشت.
چرا؟ چون مادرم پیر و مریض بود و دیگه نمی تونست مثل سابق دست به سینه به خدمتش باشه...
آره دنیا مال ظالم هاست. منم ظالم میشم و یه روز با چاقو میفتم به جون خود نامرد و پسرهای نامرد تر از خودش و انتقام خودم و مادر و خواهرام و ازشون می گیرم.