جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ | 21:51 | دختر دریا -
یلدا بهتون خوش گذشت؟
آجیل و انار و هندونه و ... خوردید؟
دور هم بودن بهتون چسبید؟
خوش به حالتون.
الان توی حیاط بودم، از خونه ی همسایه ی سر و صدا میاد و مشخصه فامیل دور هم جمع شدند. الان فامیل های ما هم همه دارن خوش می گذرونن اما توی خونه ی ما گرد مرگ پاشیدن. همه کسل، همه خسته، همه دلمرده...
جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ | 19:37 | دختر دریا -
بعد از مادرم، توی زندگی من یک ثانیه های دردناکی وجود داره. گاهی توی یک ثانیه حس می کنم مادرم زنده است و همون لحظه متوجه میشم که مادرم دیگه زنده نیست...
این یک ثانیه ها خیلی برام سخته. خیلی...
چند ماه پیش که رفته بودم دندون پزشکی، موقع برگشتن، با خودم فکر کردم که الان مامان خونه منتظره و می خواد ببینه دندونم چی شد؛ و همون لحظه یادم اومد که دیگه مامانم نیست.
و چند مورد دیگه...
گاهی به خودم میگم ای کاش می شد آلزایمر بگیرم و همیشه فکر کنم که مامانم زنده است و با خیال راحت روزگار بگذرونم. با این خیال که مامانم هست، توی خونه است، من و صدا می کنه، خیلی صدا می کنه...
جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳ | 12:27 | دختر دریا -
دیروز بعد از اون جنگ و دعواها، وقتی با خواهرام داشتیم حرف می زدیم. بهم گفتن که اینقدر نشین گوشه ی خونه، برو بیرون و اینقدر توی خونه نمون. برو پیاده روی و ...
گفتم برم بیرون که چی؟ من حتی پول ندارم که بتونم توی خونه مثل شما خرج کنم.
گفتن مگه ما مردیم؟
گفتم دلم نمی خواد از کسی پول بگیرم.
و واقعا دلم نمی خواد. هر چند یکی شون هر ماه به کارتم پول می ریزه و بقیه شون هم برام خرج می کنن، اما تا کی؟ من با این سن و سال چرا نباید دستم توی جیب خودم باشه؟
وارد فارکس و ارز دیجیتال هم شدم و کل پولم رو از دست دادم. الان فقط همون کاسه ی معروف چه کنم چه کنم دست گرفتم و ذهنم به هیچ جا نمیرسه. پول ندارم، کار برام پیدا نمیشه، اوضاع زندگی ام بعد مامانم داغون تر از قبل شده...
به کی پناه ببرم؟ به کی بگم؟ چه کنم؟
آرزوی مرگ دارم و از طرفی اگه بمیرم، خواهرام داغون میشن... نمیدونم باید چیکار کنم.
پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 23:57 | دختر دریا -
هیچ امیدی به ادامه ی زندگی ندارم. وجودم پر از کینه و نفرته. منی که قبلا سریع آدم ها رو می بخشیدم، فقط به خاطر اینکه خودم آسیب نبینم، الان اصلا نمی تونم ببخشم و فقط به فکر انتقامم. خون خونم و می خوره.
وقتی به حرفهای زور اون آشغال ها و کارهاشون فکر می کنم، می خوام یه چاقو بردارم و تیکه تیکه شون کنم.
به حدی بهم فشار اومده که می ترسم واقعا دستم به کشتن یکی شون جلو بره...
مگه اونایی که قتل مرتکب شدن، چه فرقی با من داشتن؟ اونا هم یه لحظه توی عصبانیت این کار و کردن. از منم بعید نیست که توی یه لحظه این کار و بکنم.
مدام توی ذهنم میرم سراغ چاقوها و اون بزرگه رو بر می دارم و توی گلوشون فرو می کنم و تمام...
پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 13:58 | دختر دریا -
من ریدم رو سر پدری که اینقدر بی شرف و بی وجدانه که پسرها و به دختراش ترجیح می ده و به ناحق طرف تخم حروم هاش و می گیره. خواهرهای من ازدواج نکردن، صبح تا شب توی خونه دارن جون می کنن و جلوش خم و راست میشن و باز طرف پسرهای عوضی تر از خودش رو می گیره.
خدا لعنتت کنه. اگه خدایی وجود داره، روزی رو ببینم که این پدر علیل شده و حتی نمی تونه حرف بزنه تا راحت برم چند تا بخوابونم توی گوشش و تف بندازم به قیافه اش...
ما دخترا فقط یه مادر داشتیم که دلمون بهش خوش بود که رفت. همون بهتر که رفت. راحت شد از شر این دنیا و این شوهر آشغال که اینقدر پست فطرته که دنبال زن صیغه ای می گشت.
چرا؟ چون مادرم پیر و مریض بود و دیگه نمی تونست مثل سابق دست به سینه به خدمتش باشه...
آره دنیا مال ظالم هاست. منم ظالم میشم و یه روز با چاقو میفتم به جون خود نامرد و پسرهای نامرد تر از خودش و انتقام خودم و مادر و خواهرام و ازشون می گیرم.
پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 12:47 | دختر دریا -
حدود شش تا دوست داشتم. میگم داشتم چون دیگه ندارم. خیلی وقته که از همدیگه فاصله گرفتیم. هر کسی مشغول زندگی خودش شده. دوست های سابق من یا متاهلند یا شاغل یا هر دو. و من؟ هیچکدوم. من عاطل و باطلم...
بعد از فوت مادرم دیگه کلا از همشون زده شدم و اگه احیانا زنگ بزنن یا پیام بدن هم من تصمیم ندارم، جوابشون رو بدم. همشون برن به درک...
مادرم مال یه روستاست که اتفاقا یکی از دوستام هم اهل همون جاست. وقتی مادرم رفت، هیچ خبری از اون دوست نشد که یه تسليت بگه. یعنی واقعا به گوشش نرسید؟
کمترین قدمت دوستی هام ۱۰ ساله و بالاترین قدمت از سال ۸۲ تا الان.
اما الان تنهاتر از تنهام. دیگه خودم هم حوصله شون رو ندارم. وقتی مادرم نباشه، بود و نبود بقیه هم مهم نیست.
اما بعضی مواقع شدید احساس می کنم باید با یکی درد و دل کنم و وقتی لیست مخاطبینم رو نگاه می کنم، اون فرد رو پیدا نمی کنم. و لیست مخاطبینم روز به روز قد کوتاه تر از قبل میشه. انگار داره پیر میشه و آب میره...
پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 10:48 | دختر دریا -
سهام عدالت بعد از چند ماه تاخیر واریز شد. اونم چقدر؟ چهارصد هزار تومان
واقعا خاک بر سرت پ ز ش
هیچوقت فکرش رو نمی کردم به خاطر چند تا خرید جزیی، به این پول ها نیاز داشته باشم. امروز ۲۴۹۰۰۰ تومانش رو چند تا محصول که از قبل نیاز داشتم سفارش دادم و با بقیه اش هم می خوام کتاب سفارش بدم که هزینه ی کتاب ها بیشتر میشه ولی امیدوارم خیلی زیاد نشه.
فکر کنم باید با این بی پولی یه جوری خودم رو سازگار کنم. گذشت اون روزها که راحت و بی دغدغه خرج می کردم. این مدت همه ی پولم رو از دست دادم و حتی شغل هم گیرم نمیاد.
خیلی احساس بدی دارم. هر چند که دوست دارم زودتر بمیرم اما تا اون موقع، بدون پول نمیشه این زندگی کوفتی رو گذروند.
پول هیچوقت نباید شکل می گرفت، هیچوقت...
چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ | 16:2 | دختر دریا -
یادته مامان؟
اون موقع ها هر وقت در مورد موضوعی، ازت می پرسیدم کِی؟ می گفتی کِی کار شیطونه...
منظورت این بود که هیچوقت عجله نکنم. اما من یک عمر عجله کردم. از کنار هر لحظه پر شتاب گذشتم و وجود تو رو کمتر درک کردم. من تو رو توی همون عجله کردن ها از دست دادم. من باید بیشتر می نشستم کنارت. بیشتر باهات غذا می خوردم. بیشتر باهات حرف می زدم.
بر عکس تو مامان، شوهرت همیشه توی هر کاری عجله داشت. همیشه هول تو جون همه مون می انداخت. هر وقت می خواست بهمون بگه که آماده بشیم بریم جایی، داد می زد که: جنگی آماده بشین.
همه ی زندگی رو جنگ می دید. کنارش هیچ وقت خوش نگذشت و نمی گذره. حتی مسافرت هم که باهاش می رفتیم، بهمون زهر می کرد. از همون بچگی، دیگه باهاش مسافرت نرفتیم.
مامان کنار تو بهشت بود و کنار اون جهنم.
الان تو رفتی و زندگی ما یک پارچه جهنم شده.
چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ | 15:48 | دختر دریا -
ما توی شهرمون در بعضی مواقع مثل انسان های اولیه زندگی می کنیم.
یکی اش موقع بارش بارونه و دومی اش موقع گرد و خاک ... مخصوصا زمانی که بارون میاد.
توی این جور مواقع هم برق میره، هم آب قطع میشه و هم اینترنت از دسترس خارج میشه و خط ها آنتن نمیدن...
امروز نه گرد و خاک بود، نه بارون اومد. اما هم برق قطع شد و هم نت.
خط ایرانسل هم زده فقط تماس اضطراری. الان با نت همراه اول اینجام که یهو بی دلیل پیام داد و بهم نت رایگان تعلق گرفت. موقع دیگه ای بود نمی گرفتم، چون توی خونه ی ما همراه اول درست آنتن نمیده.
چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳ | 9:28 | دختر دریا -
بلند شدم. تشکم و جمع کردم. جام و عوض کردم و باز خوابیدم. تهی از انگیزه و حال خوب و سرشار از حس بد.
خوابم میاد و خوابم نمی بره.
زندگی ام شده پر از تناقض...
پوچی بزرگی درونم موج میزنه.
غرق شدم و دیگه امیدی به نجاتم نیست.
شاید فقط مرگ نجاتم بده. حتی به مرگ هم دلخوش نیستم. از کجا معلوم که بعد از مرگ اوضاعم بدتر نشه؟
لعنت به این دنیا، لعنت به کل آفرینش، لعنت به سر منشا آفرینش...
سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ | 23:28 | دختر دریا -
حرصم می گیره. خیلی زیاد
وقتی می بینم وبلاگ هایی نوشته میشه که یه نفر از خوشی های زیاد و پول و ثروت و شغل و جایگاه و خواستگاراش می نویسه. می خوام از حسادت بترکم. اصلا این جور آدم ها واسه چی می نویسن؟
نوشتن واسه ما بدبخت بیچاره هاست، نه امثال این خوشی زده ها.
طرف با کلی افاده نوشته: وای اگه کارم با فلانی به ازدواج برسه چیکار کنم؟ وای مشاورم بهم گفته در مورد ازدواج فلان کن و بسان نکن...
وای عمه کوچیکم توی قصر زندگی می کنه و فلان...
وای واسه کریسمس کیک شکلاتی درست کردم...
من گناه دالم آخه... (عووووق از این مدل نوشتن)
اه اه اه بدم میاد از این آدم های پر از خوشی...
شما رو چه به بلاگفا و نوشتن. نوشتن اصلا کار آدم های خوشبخت نیست. خواهشا لطف کنید از قلمرو ما بدبخت ها برید بیرون و پاتون و از حریم نوشتن ما بکشید بیرون.
شماها وقتتون رو توی همون مطب های مشاوره و مهمونی ها و مسافرت ها بگذرونید.
خواهشا نیاید اینجا و با نوشته هاتون عقده های ما رو پررنگ تر نکنید.
آره حسادت می کنم شدید هم حسادت می کنم. به حدی حسادت می کنم که دلم می خواد بدبخت تر از ما بشید و همه ی خوشی هاتون نابود بشه و به فنا برید.
سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ | 10:16 | دختر دریا -
امروز بالاخره بعد از این همه امروز فردا کردن، صبح زود رفتم پیش مامانم.
آرامستان...
من بودم و مامانم و یک عالمه پرنده و حدود شش تا سگ که هی اطراف قطعه ی مامانم می چرخیدند و من کم کم داشتم می ترسیدم؛ اما خوشبختانه رفتند.
چقدر امروز کبوترها زیاد بودند. دسته دسته روی زمین می نشستند و به زمین نوک می زدند و دسته ای هم از بالای سرم پرواز می کردند.
کبوترهای خاکستریِ تپل مپل با خط های تیره.
توی آرامستان بیشتر از هر جای دیگه ای پرنده هست. انواع پرنده ها. کبوتر، بلبل، حتی شاهین هم دیدم. و اسم خیلی هاشون رو اصلا نمیدونم. پشیمون شدم که با خودم گندم و ارزن نبردم. چقدر هوا خوب بود. کمی سرد اما دلچسب بود. تا ساعت هشت و نیم کاملا خلوت بود و حسابی با مامانم حرف زدم و درد و دل و کمی گریه کردم...
همیشه از بچگی از مرگ مادرم می ترسیدم و حتی از این ترس، توی تنهایی هام گريه می کردم اما هیچوقت فکرش رو نمی کردم روزی بالای سر خاک مادرم باشم.
این منم بر سر خاک تو؟ که خاکم بر سر (سعدی)
مادرم عزیزترین آدم زندگی ام بود و هست و خواهد بود.
هر کجا هست، خدایا، به سلامت دارش (حافظ)
امیدوارم هر جا که هست در آرامش و شادی بی انتها باشه.
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 20:37 | دختر دریا -
چه روز عجیبیه فردا: روز جهان عاری از خشونت و افراطی گری
"خشونت" فعلی که از بچگی توی خونه ی ما زیاد اتفاق افتاد. از طرف راس اون خونه: پدرم
حالم بد میشه وقتی کلمه ی "پدرم" رو به کار می برم. عقم می گیره. چندش آوره برام.
مردی که از وقتی یادمه فقط داد می زد و ظلم می کرد. مادرم و ما دخترا رو بدبخت کرد و خودش سالم و سر حال می چرخه.
چقدر آرزو دارم بمیره. اصلا اون باید می مرد، نه مادر معصومم. حداقل بمیره تا حقوقش به من برسه و اینقدر فکر بی پولی من و اذیت نکنه.
توی زنده بودنش که خیری ازش ندیدم، حداقل با مرگش یه نفعی برای من داشته باشه.
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 11:48 | دختر دریا -
به جهنم که هیچ جا من و برای کار نمی خوان. به درک.
برید همتون بمیرید. همه ی شما کارفرما ها لاشی و عوضی هستید. دنبال کارمند نیستید. دنبال کسی هستین که باهاش لاس بزنین. هیچ کاری هم به قابلیت هاش ندارین. می بینین طرف این کاره نیست، سمتش نمی رید.
باید امثال شماها رو انداخت توی چاه فاضلاب و شاشید روتون.
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 11:12 | دختر دریا -
پنجره رو بستیم؛ به خاطر گرد و خاک.
از پشت کاغذ سفید پاره شده ی بالای پنجره که به خاطر دید نداشتن خونه ی روبرو به پنجره زدیم، رنگ صورتی گل های کاغذی رو می بینم که تند تکون می خورن. از پشت پنجره ی بسته، هوا زردِ کمرنگه. الان که خوب فکر می کنم متوجه ی معنی هشدار هوای زرد و نارنجی میشم. هر چقدر گرد و خاک شدیدتر باشه، رنگ هوا تیره تر میشه و به نارنجی می زنه. همین چند وقت پيش، عصر بود که یهو هوا نارنجی شد. گرد و خاک شدیدی شروع شده بود.
وقتی هوا هم رنگ داره و رنگ عوض می کنه، از آدم ها چه انتظاری میشه داشت...
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 9:22 | دختر دریا -
باد میاد اما ای کاش تنها بود، همراهش خاک هم هست... داستان همیشگی شروع سرما واسه ما جنوبی ها
فقط یه بارون می تونه این آلودگی توی هوا رو بشوره و ببره. که اونم خبری نیست.
یه لایه ی غلیظ خاک نشسته توی حیاط، حتی گربه و دو تا بچه هاش هم یه گوشه کز کردن و یه حالت میت گونه به خودشون گرفتن.
یادمه دانشجو بودم و از دانشگاه بر می گشتم و هوا گرد و خاکی بود، توی راه خون دماغ شدم. یه بار هم توی همون هوا، توی خونه خون دماغ شدم. این خاک ها همیشه با خودشون بیماری ميارن.
یادم نمیره یه سال تهران گرد و خاک شد، کل کشور بسیج شده بود تا موضوع رو حل کنه اما وقتی جنوب مدام توی گرد و خاکه، اصلا هیچکس به روی مبارک خودش نمیاره.
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 23:12 | دختر دریا -
آهای پسر ترکی که قرار بود تو ۲۶ تا ۲۸ سالگی باهات ازدواج کنم و بيام تبریز
خواستم بهت بگم خیلی خوشحالم که گذاشتی رفتی و گورت و گم کردی و برای همیشه از زندگیم خارج شدی. خیلی خوشحالم که رد پای نحست برای همیشه از زندگی ام پاک شد چون اگه میومدم پیش تو و اون خانواده ی خرت، از مادرم، از تنها عشق زندگی ام دور می شدم.
حالا که دیگه مادر ندارم، فهمیدم که چقدر خوب شد که کارم با تو به ازدواج نکشید و پیش مادرم موندم. چقدر خوب شد که این سال ها کنار مادرم بودم؛ با همه ی روزهای خوبی و بدی که با هم داشتیم، اما کنارش بودم و تنهاش نذاشتم.
اگه با تو میومدم تبریز، شاید فقط سالی یکی دو بار می ديدمش و وقتی که می مرد، حالم از الان خیلی بدتر می شد...
به خاک سپردمت پسرِ ترک ِ...
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 20:32 | دختر دریا -
خیلی ناامیدم.
دارم واقعا به این نتیجه می رسم که بعضی آدم ها از شکم مادرشون بدبخت زاده میشن؛ و من همون آدمم.
به هر دری که زدم، بسته بود. خسته و ذله ام.
اگه ترس از اون دنیا و عذاب و این حرفا نداشتم و دلم برای خواهرام نمی سوخت، قطعا خودکشی می کردم.
لعنت به این زندگی مزخرف که حتی یه دلخوشی ساده برای من داخلش نیست...
اون چیزهایی که برای بقیه یه اتفاق ساده و عادیه، برای من شده آرزوهای دست نیافتنی.
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 18:50 | دختر دریا -
هیچ خبری از جایی که برای مصاحبه رفتم نیست.
من چیکار کنم؟ با بی پولی چیکار کنم؟
برم دزدی؟
گوه به این زندگی...
تا چند وقت پیش به همه می گفتم: کسی که بگه کار نیست، دروغ گفته. کار ریخته روی زمین.
ولی الان که خودم پیگیر سر کار رفتن شدم، واقعا دیدم کار نیست. به هر دری زدم، کسی من و نخواست. سنم هم بالا رفته. خسته شدم. چه غلطی کنم با بقیه ی این زندگی کوفتی؟؟؟
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 17:43 | دختر دریا -
این روزها تنها چیزی که کمی کمکم میکنه اندوهم رو فراموش کنم، کتاب خوندنه که اونم با این اوضاع بی پولی داره تموم میشه. حوصله ی خوندن کتاب های قدیمی رو ندارم. عین یه هوس، دلم فقط خوندن کتاب های جدید رو می خواد که ندونم تهش چی میشه...
الان دارم کتاب 《جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند》 رو می خونم. رمان خوبیه ولی احساس می کنم کمی از کتاب تنهایی بزرگ تقلید کرده. کتاب تنهایی بزرگ در آلاسکا عالی بود. وقتی می خوندمش هم دوست داشتم مدام بخونم و هم دلم نمی خواست زود تموم بشه و بالاخره تموم شد.
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 8:43 | دختر دریا -
نرفتم. وقتی تا ساعت ۳ صبح بیدارم، چطوری ساعت ۶ بلند شم؟
پنجره بازه. از پشت دیوار حیاط خلوت، درخت گل کاغذی همسایه معلومه. همین الان برق رفت. خوبه حداقل هوا بهتر شده وگرنه از گرما می پختم.
امروز هم مثل دیروز و مثل روزهای دیگه. هیچ کار و برنامه ای ندارم؛ جز نشستن و غصه خوردن و به بیهودگی رسیدن...
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 1:39 | دختر دریا -
کی اشکاتو پاک میکنه شبها که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد، شب برسه به فردا
هیچکس مامان. هیچکس...
یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ | 0:38 | دختر دریا -
دردی که از دوری مادرم توی وجودمه، قابل گفتن نیست. قابل نوشتن نیست...
می سوزم از فراقت، روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد، یارب بلا بگردان
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 23:35 | دختر دریا -
شاید فردا صبح زود برم. برم سر خاک مامانم. هر چند چون شب دیر خوابم می بره، اصلا نمی تونم صبح زود بلند بشم. ولی دوست دارم فردا صبح برم و یه دل سیر با مامانم حرف بزنم. البته اگه اونجا کارگر مزاحم نباشه که نتونم جلوش حرف بزنم. ولی واقعا دلم برای حرف زدن راحت با مامانم تنگ شده. ای کاش امشب زود خوابم ببره و صبح ساعت ۶ راحت بلند شم و برم. برم تنها جایی که کمی بهم آرامش میده. اون فضای خاکی درندشت با یک عالمه پرنده ی آزاد و رها و صداهاشون...
آرامستان...
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 20:28 | دختر دریا -
پنجره بازه، باد خنک می وزه داخل...
رفتم به گذشته، به زمانی که مامانم زنده بود. که سردش می شد؛ که خیلی سرمایی بود. لباس های گرم می پوشید. چایی می خورد. کاپوچینو می خورد. خیلی کاپوچینو دوست داشت... خیلی
مامان کجایی؟ دلم خیلی برات تنگه! برگرد مامان. بیا با هم کاپوچینو بخوریم و حرف بزنیم...
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 18:54 | دختر دریا -
امروز متوجه شدم جایی که رفتم برای مصاحبه، هنوز دنبال نیرو می گرده و این یعنی اینکه هنوز نیروهاش و انتخاب نکرده. امیدوار شدم که شاید من یکی از اون انتخاب ها باشم. البته اصلا نمیدونم چند تا نیرو می خواد.
اگه بهم زنگ بزنن و من و دعوت به کار کنن، خیلی حال و هوام عوض میشه. خارج میشم از این دایره ی غم و بی پولی...
میشه؟ میشه بعد از یک عمر بازنده بودن، یه بار برنده بشم؟؟؟
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 12:30 | دختر دریا -
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 11:58 | دختر دریا -
خیلی وقته منتظرم سینماهای بندر فیلم قلب رقه یا استاد رو بزارن که برم ببینم. اما فقط فیلم های طنز گذاشتن. حوصله ی فیلم طنز رو ندارم.
چند سال پیش برای اولین بار با یه پسری رفتم سینما. پسر بدی نبود اما حوصله ی آدم و سر می برد. تموم شد و دیگه سراغی از هم نگرفتیم. البته چه بهتر که تموم شد.
حالا بعد مدت ها دنبال بهانه ام برای بیرون رفتن از خونه. بعد از فوت مادرم، نود درصد بیرون رفتن هام، رفتن سر خاک مامانم بوده. هر چند خوب می دونم که مامانم دیگه اونجا نیست ولی اونجا تنها جائیه که می تونم راحت باهاش حرف بزنم. هفته ی پیش نرفتم. امیدوارم این هفته صبح زود حوصله ام بشه بلند شم و برم و یه دل سیر باهاش درد و دل کنم. ولی کسی که تا نزدیک ۳ صبح بیداره، چطور ساعت ۶ صبح پاشه؟
همیشه رشته ی کلام از دستم در میره. داشتم از سینما می گفتم. آره کاش یکی از این دو فیلم و بیارن و من یه بلیط نیم بها برای سه شنبه بخرم و پیاده برم تا اونجا. یکی از سینماها نزدیکه. نزدیک که میگم یعنی حدود یک ربع پیاده روی. البته چون هوا خوبه، اذیت کننده نیست.
برم و تک و تنها روی یه صندلی بشينم و فیلم رو ببینم و یه دو ساعتی به بدبختی های خودم فکر نکنم...
من عاشق فیلم دیدنم، مخصوصا فیلم هایی که یه شخصیت بدبخت تر از خودم داره (که همچین فیلمی هنوز ندیدم). همیشه با گوشی دانلود می کنم و می بینم اما دلم می خواد برم سینما و در میان جمع، تنها باشم...
هر چند که من همیشه در میان جمع هستم و تنها و چقدر دلم تنهایی بدون جمع می خواد. خودم باشم و خودم...
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 11:23 | دختر دریا -
هوا ابریه. هنوز خبری از بارون نیست. حتی اگه بارون هم بیاد به حال من فرقی نمی کنه.
کاری به ترکیب بارون و یار و عشق و عاشقی و این خزعبلات ندارم. من خیلی وقته که دیگه مثل سابق به ازدواج و عشق فکر نمی کنم. قبل از فوت مادرم، نسبت به این مسائل بی تفاوت شده بودم. وقتی فکر می کردم که قراره با ازدواج یه خانواده ی دیگه، غیر از خانواده ی خودم بیان روی دلم، حالم بد میشد. کی دیگه می تونست خانواده ی شوهر و تحمل کنه؟ از اون روز به بعد فقط دلم پول خواست. پولِ زیاد اما روز به روز بی پول تر شدم و الان به جایی رسیدم که نداشتن پول، بدترین اتفاق زندگی ام شده. پول شده جن و من بسم الله...
داشتم می گفتم که کاری به ترکیب بارون و عشق ندارم اما اگه پول داشتم، حال و هوای بارونی خوشحال ترم می کرد. یه اسنپ می گرفتم و می رفتم کنار دریا و توی نم نم بارون، با پای برهنه روی ماسه ها قدم می زدم و با اسنپ هم بر می گشتم، بدون دغدغه ی پولِ کرایه...
و چقدر با داشتن پول می تونست حالم خوب و خیالم راحت باشه ...
ولی حیف...
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ | 10:41 | دختر دریا -
بلند شدم و با خستگی تمام رفتم صورتم و شستم و مسواک زدم...
هر روز باید این کارهای بیخود و الکی رو تکرار کنم. حتی صورت شستن و مسواک زدن هم انگیزه می خواد که من ندارم.
اگه می رفتم سر کار، دلیلی برای این کارها داشتم اما الان چی؟ بلند شم مسواک بزنم و باز بشینم سر جام؟
دلم گرفته، دلم خیلی گرفته. دیگه تحمل ادامه ی این زندگی رو ندارم.
منم جمله ی مامانم و تکرار می کنم، شاید مثل مامانم به خواسته ام رسیدم.
_خدایا جونم و بگیر، خدایا جونم و بگیر.