پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 23:57 | دختر دریا -
هیچ امیدی به ادامه ی زندگی ندارم. وجودم پر از کینه و نفرته. منی که قبلا سریع آدم ها رو می بخشیدم، فقط به خاطر اینکه خودم آسیب نبینم، الان اصلا نمی تونم ببخشم و فقط به فکر انتقامم. خون خونم و می خوره.
وقتی به حرفهای زور اون آشغال ها و کارهاشون فکر می کنم، می خوام یه چاقو بردارم و تیکه تیکه شون کنم.
به حدی بهم فشار اومده که می ترسم واقعا دستم به کشتن یکی شون جلو بره...
مگه اونایی که قتل مرتکب شدن، چه فرقی با من داشتن؟ اونا هم یه لحظه توی عصبانیت این کار و کردن. از منم بعید نیست که توی یه لحظه این کار و بکنم.
مدام توی ذهنم میرم سراغ چاقوها و اون بزرگه رو بر می دارم و توی گلوشون فرو می کنم و تمام...