از خودم خندم می گیره؛ از گذشته های خودم...
قبلا اصلا تمایلی به این که موهای بلندم رو کوتاه کنم، نداشتم. حتی وقتی توی سال ۱۴۰۰ موهام و پسرونه کوتاه کردم، کلی حرص و جوش خوردم که عجب غلطی کردم، حالا تا اینا بلند بشه، خیلی طول می کشه.
که چی؟ چون به خیالم اگه شرایط ازدواج برام جور می شد، موی کوتاه برای عروس شدن زیاد به درد نمی خورد و موی بلند خوب بود.
واقعا الان که بهش فکر می کنم، چقدر خل بودم. ازدواج چی؟ کشک چی؟
امروز من و خواهرم وقت آرایشگاه گرفتیم که بریم موهامون و کوتاه کنیم. اصلا هم برام اهمیت ندارن که موهای بلندم، دوباره کوتاه بشن؛ اتفاقا خیلی هم راغبم که این اتفاق بیفته، چون از دست موهای پر از گره ام خسته شدم.
چه فکر و خیال هایی داشتم توی گذشته. چه خوش خیال بودم و در واقع احمق. به چه امید های واهی داشتم زندگی می کردم و به خاطرشون تلاش می کردم.
بیشتر چیزهایی که توی گذشته برام اهمیت داشتن، الان برام اهمیتشون رو از دست دادن. حس بد، توی وجودم کم کم داره دائمی میشه. جوری که انگار هیچ راه فراری ازش ندارم. هر لحظه با این احساسات بد روبرو میشم. یه پوچی، همراه اون حس بد هست. یه حالتی که نمی تونم توصیفش کنم. با این احساسات بد، دیگه به چیزی امید داشتن، کار بیخودیه.