زندگی من کلا شده گذر هر لحظه از هفت خان.
می خوام برم دستشویی، باید حساب کتاب کنم که این مثلا پدر کِی از اتاقش بیرون نمیاد که من از توی هال رد بشم و برم توی حیاط. یا ببینم کِی مثلا برادرها نیستن تا من راحت برم توی حیاط.
از صبح که بیدار میشم همین جوری برای کوچک ترین روزمرگی هام چالش دارم تا شب که می خوام بخوابم.
وقتی یه عمر از اولین مردهای زندگیت به جز توهین و تحقیر چیزی نبینی، باید هم به هر طریقی از رو به رو قرار گرفتن باهاشون فرار کنی.
شرایطم قبلا که پسرها زن نگرفته بودن، بدتر بود. خیلی بدتر.
حالا که فقط هر کدوم روزی دو سه ساعت میان برای رسیدگی به اون برادر توی کماشون.
واقعا اگه روزی سه تا خواهرام نباشن و زودتر از من مرده باشن، تکلیفم با این اوضاع چیه؟
اون موقع باید یه جنگ و دعوا راه بندازم که هر جور شده خونه زندگیم و به هر قیمت ازشون جدا کنم. ولی امیدوارم خودم زودتر از همه بمیرم.