هوا ابریه. هنوز خبری از بارون نیست. حتی اگه بارون هم بیاد به حال من فرقی نمی کنه.
کاری به ترکیب بارون و یار و عشق و عاشقی و این خزعبلات ندارم. من خیلی وقته که دیگه مثل سابق به ازدواج و عشق فکر نمی کنم. قبل از فوت مادرم، نسبت به این مسائل بی تفاوت شده بودم. وقتی فکر می کردم که قراره با ازدواج یه خانواده ی دیگه، غیر از خانواده ی خودم بیان روی دلم، حالم بد میشد. کی دیگه می تونست خانواده ی شوهر و تحمل کنه؟ از اون روز به بعد فقط دلم پول خواست. پولِ زیاد اما روز به روز بی پول تر شدم و الان به جایی رسیدم که نداشتن پول، بدترین اتفاق زندگی ام شده. پول شده جن و من بسم الله...
داشتم می گفتم که کاری به ترکیب بارون و عشق ندارم اما اگه پول داشتم، حال و هوای بارونی خوشحال ترم می کرد. یه اسنپ می گرفتم و می رفتم کنار دریا و توی نم نم بارون، با پای برهنه روی ماسه ها قدم می زدم و با اسنپ هم بر می گشتم، بدون دغدغه ی پولِ کرایه...
و چقدر با داشتن پول می تونست حالم خوب و خیالم راحت باشه ...
ولی حیف...